تبلیغات
<-BlogAndPostTitle->

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود


با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینیه بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگارسازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر 1386ساعت 07:11 ق.ظ توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

می دونم...


می دونم اون روزی میرسه که باید از هم جدا بشیم.

اون روزی می رسه که باید به قلبم بگم دیگه نباید به یادت بزنه.
نمی دونم اون روز چی بهت بگم، فقط می دونم اون روز دیر یا زود می رسه.
روزی که مجبور میشیم قلبهامون رو پس بگیریم...


فقط اون لحظه رو می بینم که...
روبروی هم ایستادیم و به چشمای هم نگاه می کنیم، چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده.
حس می کنم گرمایی که از دستات به دستم میرسه، داره قلبمو می سوزونه.
سرم رو روی شونت میذارم تا اشکامو نبینی اما حیف که لرزش بدنم رو حس می کنی.
سرم رو با دستای یخ زدت از شونت جدا می کنی و میگی:
"بهم قول بده دیگه گریه نکنی"
از همه دنیا فقط همین برام مونده بود...هنوزم ظالمی..؟

دستامون که جدا میشه،
صدای قلبم رو میشنوم که روی آسفالت خیابون، جلوی پات میشکنه.
دستمو میبوسی و بهم میگی:
"می دونم حرفامو باور نمیکنی، اما
دوستت داشتم

بهم میگی:"عزیزم باور کن فقط به خاطر تو بود"
آخه چه جوری باور کنم؟...
عقب عقب ازم دور میشی و سرت رو میندازی پایین،
چون دیگه طاقت سنگینیه نگاهمو نداری.
تو میری...

سفرت بخیر عزیزم...
اما من به کجا؟...
تو از اینجا میری اما منو با همه ی خاطره هامون تنها میذاری...
هنوزم ظالمی!
می دونم که اون روز می رسه، اما اگه دوستم داری،
برام دعا کن که من به اون روز نرسم...

دلم برات تنگ میشه


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر 1386ساعت 07:11 ق.ظ توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

من كی هستم 


دل بریدم از تمام زندگی

در تو گم گشتم به نام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس

معنی ناب كلام زندگی

موج خواهش های تو اما كشید

عاقبت ما را به كام زندگی

----------------------------------------------------

سلام

من احمد هستم الان 21 سال سن دارم(آخه

سن منو میخوای چیکار..هاهاها .؟؟SmileySmiley)

 و الان هم دارم این وبلاگ رو می چرخونم

امیدوارم که از این وبلاگ حقیر لذت ببرید و

من رو با نظراتتون شرمنده کنید

قربان شما احمد

یا به قولی

Smiley××freelove××Smiley

www.bo2pesar.blogfa.com

راستی
داشت یادم میرفت اینم از

آی دی من

SmileyFree_love42Smiley

خوشحال میشم با شما دوستان گل گلابی

خودم صحبت كنم.

دوستدار همیشگی شما 

  """"""""""""احمد"""""""""""""


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر 1386ساعت 07:11 ق.ظ توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

و در آخر برای دوستان گلم چندتا جمله ی قشنگ میزارم(حالشو ببر..Smiley)

 اگر تمام عشقت رو به كسی بدی تضمینی بر این نیست كه او ھم ھمین كار رو بكنه
 پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظرباش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه این طور نشد خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور 1386ساعت 12:09 ب.ظ توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

                         رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن                        

                        

  رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن


خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نامسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن




ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور 1386ساعت 01:09 ق.ظ توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()